پُستِـ 31:/
یکشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۱ ♥ 8:16
دیروز:
✘تمام دنیایم به اندازه مساحت اتاق خواب کوچکم بود؛عشق ونیاز وآرزوهایم،عروسک ها و لباس ها و کاغذ و قلم
✘هایم بودند.
✘دنیایم دیروز شیرین بود...!
امروز:
✘کوچکی اتاقم اذیتم میکند و دنیارا فراتر از اینها میبینم.آنچه دیروز آرزویم بود،امروز دارم وارضایم نمیکند.خاطرات
✘مرده ی دیروز در ذهنم دفن شده اند.
✘امروز از شیرینی دیروزها خبری نیست و دنیایم طعم تلخی دارد.
فردا:
✘نمیدانم!هرچه بیش تر پیش میروم،بیش تر میترسم.کوچکتر میشود و هرچه دارم و به دست می آورم بی ارزش
✘تر.
✘نکند فردا،کس دیگری شوم؟نکند دنیا مرا در مرداب تغیراتش خفه کند؟
✘برای اینکه سراب ها فرداها ناکامم نگذارد و مردابش خفه ام نکند،کاری میکنم که سرافراز بمانم!
✘قناعت دیروزهارا پیشه ی خود میکنم!
saba
•
پُستِـ 30:/
سه شنبه ششم تیر ۱۳۹۱ ♥ 14:26
✘همه میگفتن : عشقت داره بهت خیانت
میکنــــــــــــــــه !
✘گفتم : میدونــــــــــــــــم
✘گفتن : این یعنی دوست نــــــــــــــــداره !
✘گفتم: میدونــــــــــــــــم
✘گفتن : یه روز میزاره میره تنها میشــــــــــــــــی !
✘گفتم : میدونــــــــــــــــم
✘گفتن : پس چرا ولش نمیکنــــــــــــــــی ؟!
✘گفتم : این تنها چیزیه که نمیدونــــــــــــــــم ...!
saba
•
پُستِـ 28:/
چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۱ ♥ 14:7

✘هی تو!
✘گیرم که تمام شب را گریه کرده باشی
✘گیرم که جای خالی یک آغوش،
✘تا خود صبح دستش را دور گلویت فشرده باشد
✘انصاف نیست
✘امابا این همه،
✘منتظر هیچ دستی
✘در هیچ جای این دنیا نباش!
✘اشک هایت را با دست های خودت،
✘با همین دستمال چرک تنهایی پاک کن
✘که...
✘همه ی رهگذران این خیابان شلوغ
✘مثل تو تنهایند...
saba
•